Archive for the ‘گاه نوشت’ Category

داستان

ژوئن 3, 2007

 Notes

در فرودگاه دختری منتظر زمان پرواز مورد نظرش بود اما 2-3 ساعتی تا پرواز وقت باقی مانده بود

اون تصمیم گرفت یک کتاب بخرد تا با خواندن آن وقتش را بگذراند

همچنین یک بسته بیسکویت هم خرید

روی صندلی نشست تا کتاب بخواند مردی هم درست کنارش نشست

دختر همانطور که کتاب می خواند اولین بیسکویت را برداشت تا بخورد اما دید مرد کنارش هم یک بیسکویت برداشت

دختر خیلی خیلی عصبانی شد اما حرفی نزد و فکر کرد اگر حوصله اش را داشت خوب میدانست با آن مرد چه رفتاری داشته باشد

این قضیه ادامه پیدا کرد هر بیسکویتی که بر میداشت مرد هم یکی بر میداشت

تا اینکه یک بیسکویت بیشتر باقی نماند دختر با خودش فکر کرد که مرد چه خواهد کرد

مرد آن بیسکویت باقی مانده را بین خودش و دختر تقسیم کرد

دختر دیگر بیش از اندازه عصبانی شد و فورا آن صندلی را ترک کرد وبه سالن انتظار رفت تا سوار هواپیماشود

وقتی می خواست عینکش را بردارد متوجه شد بسته بیسکویتش دست نخورده در کیفش هست…….

یعنی آن بیسکویت متعلق به آن مرد بود و او اشتباه کرده بود اما حتی فرصتی برای توضیح دادن و عذر خواهی باقی نمانده بود

چندچیز هست که هیچ بازگشتی ندارد:

1.سنگی که پرت کردی

2.حرفی که گفتی

3. موقعیت ممتازی که از دست دادی

4. زمانی که گذشت

آغاز-786

می 30, 2007

سلام

یا علی